+ گاهی دلم تنگ می شود برای خوذم

گاهی دلم تنگ می شود برای خودم
گاهی فاصله می گیرم از خویش
راستی گفتم فاصله؟
همانی که در قید زمان نیست
و غریبگی اش در مکانی خاص نیست
همانی که دیباچه دلتنگی و تعریف من از خویش است
آخر میدانی؟
دلتنگی من از نوع دوری بین ما نیست،
دوری من است از من
مشکل اینجاست
من خودم نیستم
خود من در خاک است، خاکبازی میکند
و من در خلوت خویش، خاطره بازی

دلتنگی من دروغ نیست،
دروغ، دلتنگی من است،
مثل دلتنگی های کودکیم
سر صبح با دروغی ناشتایی :
(( لنگ ظهر است، دیر شده مدرسه ات))
چه دلتنگم برای این دروغ بزرگ

نویسنده : مارال ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ دوستت دارم ها!!!!

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را… !!!

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش… شروع می‌کنی به خرج کردنشان! توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟ بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها! سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری… اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند غریب است دوست داشتن. و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ... و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛ به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر. تقصیر از ما نیست؛ تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند.

 

نویسنده : مارال ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۱۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

*تنهایی هیچ وقت دلیل نمی خواد.باید بدونی که تنها اومدی و تنها میری....

چشمانم چون چشمه ای شده است که اشک از محتویات آن است.

تنهایی برایم عادتی شده است که ترک کردن آن برایم مرض است.

دوستی برایم آرزویی شده است که دست یافتن به آن غیر ممکن شده است.

آرزوهایم آنقدر بزرگ شده اند که جایی برای نگهداری آن در ذهنم وجود ندارد.

زندگی برایم چون راهی شده است که ادامه اش بسی دشوار است.

لبخند برایم مرده است.....اما این را می دانم که زندگی جاری است.تا می توانی زندگی کن که وقت،طلایی بس ارزشمند است.

و این صدای فریاد بلند سکوت من است.سکوتی که قلبم را تکه تکه نمود.

و مرا پشت درهای بسته جای گذاشت.

و این پایان سپیدی صبح من است.صبحی که شاید هیچ گاه باز نگردد.

و هم اکنون شب در خیالات من خیمه زده تا مرا از خود بگیرد و مرا زیر بار سنگین تنهایی خرد کند.

و این منم دختری از جنس سپید صبح که امید ها و آرزوهایم به رنگ سبز صداقت و آبی رفاقت است.می دانم که از نسل باران است.

آنکه عاشقانه بر سر عاشقان می بارد و آنها را پر از طراوت می کند.

عشق سر لوحه ی زندگیم و عقل تدبیر شیوه ی زندگی ام و من چون پرنده ای سبک بال رو به سوی تو به پرواز در می آیم تا تو مرحمی بر روی بال شکسته ام بگذاری تا غمخواری برای غمهای من باشی.

تا به من بیاموزی که مقاومت جزؤ لاینفک زندگی است و نگذار که آسمان تو رنگی از غم بگیرد.

چون تو می توانی به تنهایی بسیاری از مشکلات بزرگ را حل نمایی!!!

نویسنده : مارال ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

دلم محکوم این وابستگی هاست

                                    حصاری در همیشه خستگی هاست

به تعداد تمام سنگ دنیا

                                    درونش قصه ی بشکستنی هاست

 

سالها در عزلت خود زیستم و با سکوت و تنهایی زندگی ام خو گرفتم.فراموش کردم که من هم می توانم قلب کسی را از آن خود کنم.تا این که تو آمدی و با آمدنت در قلبم هنگامه ای از عشق برپا کردی،مرا سوزاندی و خاکستر وجودم را به باد سپردی تا به مامن همیشگی عشاق برساند و من قلبم را به تو هدیه دادم.پس بمان... بمان و یادواره غمهایم را با سنگ عشق بشکن و نابود کن،دستم را بگیر و از بدی ها و شرارت ها دورم کن،که من با تو هستم و با تو خواهم ماند!!!!!

نویسنده : مارال ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تنهای تنها

و من مانند پرنده ای تنها در کوچه پس کوچه های آسمان در حال پرواز کردنم.

من پرنده ی تنها همدمی میخواهم مثال خداوند منان،مثال باران،مثال برگ های درختان،مثال دریا،مثال پنجره و مثال طبیعت!!!

*مثال خداوند منان خمدمی می خواهم چون اوست که مرهمی برای درد دل عاشقانی سرگشته چون من است!

*مثال باران همدمی می خواهم تا برایم از عشق لالایی بخواند!

*مثال برگ های درختان همدمی می خواهم تا برایم از شادابی سخن بگوید!

*مثال دریا همدمی می خواهم چون تلاطم او را دوست دارم!

مثال پنجره همدمی می خواهم تا زیبایی های دنیا را از ذریچه ی چشمان او نظاره کنم!

*مثال طبیعت همدمی می خواهم تا تمام زیبایی های معبودم در آن جمع شده باشد!!

نویسنده : مارال ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بودنم را هیچ کس باور نداشت

                             هیچ کس کاری به کار من نداشت

بعد مرگم بنویسید روی قبر

                             با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

این که خفته است در این گور سرد

                              بودنش را هیچ کس احساس نکرد.....

نویسنده : مارال ; ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

زندگی زیبا تر از آنی است که به خشونت بگذرد

                      اشک ها زیبا تر از آنی است که جاری شود

                                        آغوش ها گرم تر از آنی است که خالی بماند

ای کاش انسان ها لیاقت محبت دیدن را داشته باشند.

                                                     ای کاش.....

نویسنده : مارال ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خداوندا

 اگر روزی بشر گردی،ز حالم با خبر گردی

                           پشیمان می شوی  از قصه ی خلقت

               از این بودن

                                    از این بدعت

 خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

چه سخت و چه دشوار است

           چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

نویسنده : مارال ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد